نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ادب تاجيك
 
 
 
 
 
 

                آفتابگردان

ادب تاجيك

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

چهارشنبه، 14 امرداد، 1383


به مناسبت برنامه ي بزرگداشت و جايزه ي پروين اعتصامي - شاعره ي شهير ايراني - تعدادي از شاعره ها از كشورهاي همزبان از جمله تاجيكستان ميهمان ج. ا. ا. مي باشند. از جمله اين ميهمانان از تاجيكستان دو تن از خانم ها هستند كه به جهت معرفي بيشتر آن ها مختصر زندگي نامه و شعرشان تقديم خوانندگان مي شود.


زلفيه عطايي


متولد 15 ايول سال 1954 در روستاي قلعه عظيم ناحيه ي غانچي ولايت سغد باستاني ست.فارغ التحصيل دانشگاه ماكسيم گورگي شهر مسكو روسيه است.( 1977)
مدت ها روزنامه نگار بوده است . هم اكنون سردبير مجله ي ( فيروزه ) ويژه ي بانوان است.
مجموعه هاي چاپ شده اش عبارتند از :

جهاز -1977
واخوري ( ديدار) 1980
ديدار- 1982ميوه ي صبر- 1982
زاچه ي خوشروي من - 1984
دختر دريا - 1986
عشق يك زن - 1992
ستاره ي وحشي - 1997
ستاره ي مشتري - 1998
زن اگر عاشق شود - 2001

غير از شعر يك كتاب داستان نيز دارد به نام ( غم را نمي فروشم )كه در مجله ي صداي شرق به چاپ رسيده است. وي بيشتر در قالب غزل و قالب هاي كلاسيك شعر مي گويد و در آن ها به مشكلات زن در جامعه ي تاجيكستان مي پردازد.
شعر ( بهشت مرد و دوزخ زن ) يادآور چنين ديدگاهي ست.

مرد اگر عاشق شود عالم گلستان مي شود
زن اگر عاشق شود آخر پشيمان مي شود
مرد اگر عاشق شود از عشق گيرد آبرو
زن اگر عاشق شود در عيب مي افتد فرو
مرد اگر عاشق شود در نغمه مي افتد هزار
زن اگر عاشق شود برفاب ريزد در بهار
مرد اگر عاشق شود زرتاج ماند بر سرش
زن اگر عاشق شود از شرم سوزد پيكرش
مرد اگر عاشق شود دنيا همي گردد بهشت
زن اگر عاشق شود تابد چو ديو بد سرشت


تشنه ي عشق

دل من تشنه ي عشقت ، بيا و دوستداري كن
شكوفد تا گل رويم ، دلم را غمگساري كن
همي گويند مردان را سخن يك تا ، خدا يكتاست
اگر مرد سخن باشي به قولت پايداري كن
بلور ديده هاي تو بود آيينه ي روشن
در آن تا چهره ام بينم ، دمي آيينه داري كن
ندارم سيم و زر اما دل آتش نهادم هست
تو اي دريا نهاد من ، به آتش سازگاري كن
شناسا كن مرا با من ، كه تا خود را به دست آرم
دلم را باغ سرسبزي ز گل هاي بهاري كن




رعنا گل خواجه نيا

در 9 مي سال 1965 در روستاي وازي ناحيه ي شغنان بدخشان به دنيا آمد.
در سال 1987 در رشته ي زبان و ادبيات فارسي - تاجيكي از دانشگاه دولتي تاجيكستان فارغ التحصيل شد. اكنون معاون روزنامه ي بدخشان در خاروغ ( مركز ولايت خودمختار بدخشان ) مي باشد. از سال 1993 عضو اتحاديه ي نويسندگان تاجيكستان است.
مجموعه هاي چاپ شده اش :
گهواره ي سنگين - 1992
شاخه هاي شاه توت - 2002


شعر زير را تقديم به همسرش سروده است

تو يار خوب مني ، من يگانه يار توام
تو افتخار مني من هم افتخار توام
چهار فصل برايم همه بهاران است
تو چون بهار مني ، نيز من بهار توام


تو سرنوشت مني ، شكر سرنوشت كنم
تو خود بهشت مني ، شكر اين بهشت كنم
نهان و ظاهر تو هر دو پر ز خوبي هاست
چگونه شكر تو اي مرد گل سرشت كنم ؟



پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 24 تیر، 1383

     تاکنون بیش از یکصد صفحه مطلب نقد و بررسی اشعار شاعران تاجیک توسط اینجانب علی رضا قزوه نوشته شده و علاوه بر طراحی و ساخت وبلاگ ( ادب تاجیک ) به نشانی     

 http://adabetajik.persianblog.ir

 

برای پانزده تن از شاعران تاجیک نیز به آدرس های زیر نقد و مطلب نوشته ام که ذیلا  نشانی وبلاگ هایشان که توسط بنده  ایجاد شده جهت اطلاع نامبردگان و ادب دوستان تاجیکستان تقدیم می شود.

 

http://ro-vahabnia.persianblog.ir     نشانی وبلاگ رستم وهاب نیا – شاعر تاجیک

 

http://mo-siyavosh.persianblog.ir    نشانی وبلاگ محمد علی جنیدی ( سیاووش ) – شاعر تاجیک

 

http://mo-ajami.persianblog.ir      نشانی وبلاگ محمد علی عجمی- شاعر تاجیک

 

http://do-rahmanian.persianblog.ir     نشانی وبلاگ دولت رحمانیان – شاعر تاجیک

 

http://es-khatlani.persianblog.ir      نشانی وبلاگ اسکندر ختلانی- شاعر تاجیک

 

http://ab-rahnama.persianblog.ir    نشانی وبلاگ عبدالله رهنما – شاعر تاجیک

 

 

http://ab-ghaderi.persianblog.ir     نشانی وبلاگ عبدالله قادری – شاعر تاجیک

 

http://at-mirkhajeh.persianblog.ir    نشانی وبلاگ عطا میر خواجه

 

 http://ra-nazri.persianblog.ir          نشانی وبلاگ رحمت نذری

 

http://fa-khojandi.persianblog.ir          نشانی وبلاگ فرزانه خجندی

 

http://ka-nasrollah.persianblog.ir      نشانی وبلاگ کمال نصرالله – شاعر تاجیک

 

http://mo-ghanaat.persianblog.ir     نشانی وبلاگ مؤمن قناعت – شاعر تاجیک

 

http://ne-ghasem.persianblog.ir       نشانی وبلاگ نظام قاسم – شاعر تاجیک

 

http://ba-rahimzadeh.persianblog.ir    نشانی وبلاگ باقی رحیم زاده – شاعر تاجیک

 

 http://kh-kheirandish.persianblog.ir      نشانی وبلاگ خیرالدین خیراندیش – شاعر تاجیک

 

 

پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 16 تیر، 1383

مستان شیرعلی 

شاعری ست از دیار رودکی و لایق شیرعلی. در سال 1935 م. درپنجکنت متولد شد و در سال 1988 م. در شهر دوشنبه بدرود حیات گفت. وی در قالب های مختلف و در طول سه دهه (دهه ی 50 تا 80 میلادی ) در شعر تاجیکستان خوش درخشید.  از دوبیتی سرایان خوب تاجیک به حساب می آید بخصوص با این دوبیتی زیبایش :

 

دلم سرمایه ی درد و الم شد

که چندی بی قلم ، صاحب قلم شد

که را گویم ؟ کدامین در بکوبم ؟

صف شاعر فزود و شعر کم شد!

 

نمونه های بیشتری از دوبیتی هایی از این دست را در کتاب ( خورشید های گمشده ) آورده ام و در مقدمه ی کتاب  نیز از این شاعر با احترام و عظمت یاد کرده ام.

غزل های این شاعر اگر چه در حد و اندازه ی برخی از دوبیتی های او نیست ، اما آنقدر هست که در این مقال بتوان از آن  نیز یاد کرد ، بخصوص گاهی که رنگ و بویی از سبک هندی به غزلش می دهد توفیق بیشتری می یابد  . بخصوص در غزل اول و در همان بیت نخست ، روانی کلام و صراحت گفتار بیت را به یک ضرب المثل نزدیک کرده است. و به اعتقاد من ابیاتی می توانند ضرب المثل شوند که علاوه بر زبان بی پیرایه و زلال ، حرفی نو نیز با خود داشته باشد. غزل دوم نیز عاشقانه ای ست زلال که غزلی مشهور از علامه ی اقبال را به یاد می آورد با این آغاز:

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

ای جوانان عجم ، جان من و جان شما

غزل در حال و هوایی عاشقانه و وطن پرستانه شکل می گیرد و شاعر به خوبی از عهده ی آن بر می آید. به هر حال اگر مستان شیرعلی فقط و فقط همان دوبیتی بالا را گفته بود باز هم در ذهن و اعتقاد من جایگاهش از بسیاری از شاعرانی که دیوان دیوان کتاب سیاه کردند و هیچ نگفتند بالاتر بود. و بسیارند شاعرانی حتی نام آشنا و بزرگ که فقط با یک غزل یا یک شعر نام شان بر سر زبان ها می افتد. دریک کلام ، به اعتقاد من مستان شیرعلی شاعر طبق معمولی نبود و به قول سهراب سپهری که گفته بود:

 چشم ها را باید شست 

جور دیگر باید دید

مستان شیرعلی نیز چشم ها را شسته بود و گاهی  جور دیگر می دید. با هم دو غزل از این شاعر را ترنم می کنیم:

  

با مرام خویش

 

بندگی کردیم یا نابندگی کردیم ما

با مرام خویش ، باری  ، زندگی کردیم ما

تشنه گشتیم و نجستیم آب از چشم فلک

بهر دل از چشم دل ،  بارندگی کردیم ما

پیش ما یکسان بود ، پست و بلند کوهسار

هر که سر افکند ، سرافکندگی کردیم ما

موی خود کندیم در مرگ عزیزان وطن

جان گره در تار موی کندگی کردیم ما

تا جهانی دل بیابیم ، از جهان رو تافتیم

در جهان بی جهان ، جویندگی کردیم ما

عاشقی گویند از فرزانگان ، شرمندگی ست

آبرو دیدیم تا شرمندگی کردیم ما

از متاع شعر ما ، تا یار ، تن آرا کند

مو به مو چون شانه زن ، بافندگی کردیم ما

 

در تکاپوی شما 

 

 بر سر بام جهانم ، چشم بر سوی شما

از بلندی تا ببینم جلوه ی روی شما

 

قله ی کوه بدخشان ، آشیانم گشته است

لیک دل دارد مکان در تاق ابروی شما

 

صد لطافت گر چه دارد کوهسار ، اما بود

این دل سرگشته ی من در تکاپوی شما

 

صوت جان بخش هزار و بوی گل های بهار

خوش نمی آید به دل ، بی نکهت موی شما

 

بنگرم هرچند سوی تارهای شرشره *

لیک می تابد به چشمم ،  تار گیسوی شما

 

هر کنار ملک  جانانم ، وطن باشد مرا

لیک ، دل خواند وطن ، تنها سر کوی شما

  

* شرشره : آبشار

 

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 15 تیر، 1383

فرزانه ای از خجند  

 شاید در بین شاعران نسل نو و جوان تاجیک ، فرزانه خواجه نیا ( 1964-  ) مشهورترین  چهره ی ادبی باشد. همیشه این یک اصل نیست که مشهورترین ها بهترین ها باشند ، اما در مورد فرزانه به شهادت آثار خوب و نوآوری هایش این اصل واقعیت دارد و فرزانه یکی از پر فروغ ترین چهره های ادبی معاصر تاجیکستان است. من در کتاب خورشید های گمشده ی خود که در واقع  بخشی از پایان نامه ی فوق لیسانس من بود نیز در مورد تلاش ها و نوگرایی های این شاعره ی موفق تاجیک سخن گفته ام و حتی نام کتاب برگرفته از نام یکی از اشعار فرزانه بوده است. فرزانه  علاوه بر آنکه در تاجیکستان چهره ی مشهوری ست و حتی علی رغم جوانی جوایز معتبرکشور تاجیکستان را هم به دست آورده است ، شاعری متواضع نیز هست . او در خانواده ای ادیب پرورش یافته است و همسرش نیز از شاعران خوب و نو گرای تاجیکستان می باشد. یادم نمی رود در جایی از  محمد الماغوط شاعر شهیر و بزرگ سوری در مصاحبه ای در مورد مرحومه سنیه صالح شاعره ی شهیر و همسر الماغوط می پرسند. الماغوط می گوید سنیه شاعر بزرگی ست اما افسوس که در سایه ی نام من قرار گرفت. و این بزرگترین توهین است که نگویید سنیه و بگویید همسر الماغوط. من غزل های بسیار زیبا و دلنشینی از طالب کریمی ( آذرخش ) شنیده ام. یکی از زیباترین آنها غزلی ست با ردیف ( زنده باشد) با این مصرع : در دامن دوشنبه ، ورزاب زنده باشد.

و یا غزلهایی با آغازی چنین زیبا:

 

زیبا غزل من تو نباشی ، غزلم نیست...

 

اما در مورد فرزانه باید گفت که زبان او بیش از هر شاعری تحت تاثیر شوریدگی های مولانا و  غزلیات شمس است. شاید این نکته را در این ابیات روشن تر بتوان دید:

 

از قالبم برآیم و خواهم که جان شوم

وارسته تر ز قافله ی لولیان شوم ...

 

تا همچو نی ز مغز جگر ناله در کشم

باید ز پوست بگذرم و استخوان شوم

 

و گاه زبان و نگاه آنقدر زلال و عمیق می شود که شاعر به این بیت ها دست می یابد:

 

 روزی مرا به روی کفت گیر وسوره خوان

تا از صدف برآیم و لؤلؤی جان شوم

 

یا این ابیات:

 

به نهانم آشنا شو که فسانه زار بینی

لحظات هستی ام را همه انتظار بینی

به بهارگاه من آ که گیاه مهر خود را

همه سبز سبز بینی ، همه پر بهار بینی...

 

و گاه با رنگ و بوی سبک هندی گره می خورد و می شود این بیت:

 

بپذیر نامه ام را که به نام فرخ توست

ورق گلی گشایی و خط غبار بینی...

 

در این بیت ها هم شور و حال غزل های مولانا  حرف اول را می زند:

 

من که درخت شبم ، میوه ی ماهم بده

ور شفق آغشته ام بوی صباحم بده...

هیچ شناسی که من داغ سویداستم

در دلک لاله ای پشت و پناهم بده...

 

و گاه زبان او آمیخته ای از عراقی و هندی می شود و گاه شکوه سبک خراسانی را نیز به یاد می آورد و با این همه از یاد نمی برد که غزل و زبانش امروزی نیز باشد و از تعابیر و ترکیب های نو و ساخته ی ذهن شاعرانه ی او سرشار باشد. این دو بیت در ادامه ی همین غزل دلیل این ادعاست:

 

این حرم شش دره ، پر بود از منظره

چشم که دادی مرا ، ذوق نگاهم بده

در قفس سینه ام ، روزنه ای باز کن

تنگ شد آخر دلم ، رخصت آهم بده...

 

نیز در این غزل ، ذهن و زبان فرزانه درگیر نفس گرم مولاناست . گرچه مصراع دوم بیت آغازین از علامه اقبال لاهوری ست که خود اقبال نیز از مریدان حلقه ی مولاناست.

 

ای سبزه ی فروردین ، شبنم به گریبان زن

بالا شو و بالا شو ، خورشید به دامان زن

تا باد نجنباند ، برگی نفتد از شاخ

تا شیر برون آید ، آتش به نیستان زن

 

در ادامه ی این غزل نیز شور و معنا حرف اول را می زند و خود شاعر اعتراف می کند که شاعر اگر تنها در پی ظواهر و تصویرگرایی و الفاظ و زیبایی های کلامی باشد و از معنا و شوریدگی و باطن زلال بهره ای نبرده باشد ، نمی تواند کاری نو و تازه کند:

 

تصویرگرا! کافی ست ، ایوان چه بیارایی

گر نقش نوی داری در گنبد گردان زن

طیاره سوارانی بر کعبه سفر کردند

ای عاشق حقانی  ، پا را به بیابان زن

عکس فلک محزون در آینه ی دریاست

تو نقش عزیزت را در آینه ی جان زن

 

و در این بیت کاملا اعتراف می کند که نوازش های شمس ذهن شاعر را اینگونه توانمند و شورآفرین کرده است: 

 

شش سو همه باران است ، ای شمس نوازشگر

مضراب طلایی را در پرده ی باران زن

 

یا این غزل که باز در وزن دوری و حال و هوای حضرت مولانا شکل گرفته است:

 

هم سوز نو ات باید ، هم ساز نو ات باید

هم روز نو ات باید ، هم راز نو ات باید

ای شعله ی افسرده، پرواز نوات باید

وی عشق فرو مرده ، آغاز نوات باید

این دم که نصیب توست ، بر کام عدم مفکن

ای همدم غافل ها ، دمساز نو ات باید

ای عکس صدای کس ، خود اصل صدا می باش

تقلیدگر دیرین ، آواز نو ات باید...

 

 

برخی از غزل های فرزانه نیز بیش از آنکه رنگ و بوی تلفیق این سبک ها و زبان ها را داشته باشد مثلا عراقی صرف یا هندی صرف است که در واقع اینها غزل هایی ست که شاعر هنوز دنبال کسب تجربه ی زبانی بوده است. او در غزل های عراقی اش اگرچه تا حد زیادی توفیق دارد و در هندی ها این توفیق کمتر با او همراه بوده است .

، اما تکامل زبانی او در غزل در غزل هایی ست که در آغاز این مقال از آن یاد کردم. غزل هایی با شیفتگی و شور مولانایی. وگرنه این ابیانت از یک غزل هندی او را ببینید که اگر چه نمکی دارد اما هرگز به گرد آن غزل های پیشین نمی رسد.

 

خسی از بانگ انجم خیز ما بی جا نشد آخر

ز جان داروی ما دل مرده ای احیا نشد آخر

ز هم دوری گزیدیم و غریب و تاقه خشکیدیم

هزاران جوی تنها گرد ما دریا نشد آخر ...

 

اگرچه زبان شعری تاجیکان به سبک هندی و به قول استاد خلیل الله خلیلی سبک میرزا ست ، اما فرزانه ازاین اصل استثناست و توفیق زبانی او در تلفیق این سبک با سبک عراقی و خراسانی حاصل شده است.

این هم نمونه هایی از غزل های وی در سبک عراقی که البته چند سر و گردن بالاتر از غزل های سبک هندی او و غزل های سبک عراقی بسیاری از شاعران تاجیک است:

 

یار ما رویید از پیوند صبح و آفتاب

من نگویم کیست او ، آیینه بین و خود بیاب

رندی ات پیروز شد بر پارسایی های من

 ای ثواب من گناه و ای گناه تو ثواب...

 

دریغ فصل شکفتن ، دریغ فصل قیام

که پر شکوفه شدم چون شکوفه ی بادام...

خموش باش ، نه حرفی بگو و نه بشنو

که زهر می چکد از هر لبی به جای کلام...

 

در یک کلام عظمت و بزرگی یی اگر در شعر و غزل های این شاعر به چشم می خورد مرهون و مدیون نگاه شاعرانه و ژرف نگر اوست و سیر در آفاق درون  و ضمیری آفتابی که تفکر و تامل را برگزیده است . به گمانم در فرداهای نزدیک از این شاعر غزل هایی تامل برانگیزتر و با دغدغه هایی بزرگتر خواهیم شنید. این همه گفتیم اما از یاد نبریم که در دفتر ( پیام نیاکان ) شاعر که در ایران و توسط انتشارات سروش منتشر شد نقش دوست و برادر شاعرم قیصر امین پوردر انتخاب و گزینش و حذف پاره ای از اشعار نقشی بزرگ بوده است وگویا این امر خود به درخواست فرزانه بوده است . غزل های این شاعر کاستی هایی اندک نیز دارد که در مقابل آن همه عظمت و زیبایی و توان ناچیز می نماید و بگذار بگذریم و با چند غزل از این شاعر این مقال کوتاه را نیز به سرانجامی نیکو رسانیم.

  

 

فصل شکفتن

 

دریغ فصل شکفتن ، دریغ فصل قیام

که پر شکوفه شدم چون شکوفه ی بادام

قطاره ها فلج و راه آسمان بسته

نمی رسد به دلم از دل کسی پیغام

دگر به خنده ی خورشید ، اعتمادم نیست

که آفتاب چو چشمی ست سرد و خون آشام

نمی شود که در آغوش شب پناه آرم

که بی سبب بکشد تیغ برق را ز نیام

به یاد آیدم ایام مست رقصیدن

ز پای کوبی باران به روی صحنه ی بام

خموش باش ، نه حرفی بگو و نه بشنو

که زهر می چکد از هر لبی به جای کلام

کسی به یاد کسی نیست اندر این عرصات

به آنکه یاد مرا می کند سلام ، سلام

اگر چه هیچ نگفتم به غیر بسم الله

تمام شد به همین آیتم ، تمام ، تمام

 

 

آیینه

 

از قالبم برآیم و خواهم که جان شوم

وارسته تر ز قافله ی لولیان شوم

خورشید ، خامش است بدان سرخی زبان

من حرف او بگویم و او را زبان شوم

آییینه ام که بین تو و تو نشسته ام

بگذار تا همیشه چنین ترجمان شوم

تا همچو نی ز مغز جگر ناله در کشم

باید ز پوست بگذرم و استخوان شوم

گاهی بقاستم ، گه دیگر فناستم

گاهی یقین شوم ، گه دیگر گمان شوم

بر قصد پیر زال سیه کینه ی قضا

این عمر پنج روزه تو را مهربان شوم

من آرزوی درگذری نیستم ، بمان

تا در دل تو مهر زنم ، مهربان شوم

روزی مرا به روی کفت گیر و سوره خوان

تا از صدف برآیم و لؤ لؤی جان شوم

 

در پرده ی باران

  

ای سبزه ی فروردین ، شبنم به گریبان زن

" بالا شو و بالا شو ، خورشید به دامان زن"

 

تا باد نجنباند ، برگی نفتد از شاخ

تا شیر برون آید ، آتش به نیستان زن

 

تصویرگرا! کافی ست ، ایوان چه بیارایی

گر نقش نوی داری در گنبد گردان زن

 

طیاره سوارانی بر کعبه سفر کردند

ای عاشق حقانی  ، پا را به بیابان زن

 

عکس فلک محزون در آینه ی دریاست

تو نقش عزیزت را در آینه ی جان زن

 

شش سو همه باران است ، ای شمس نوازشگر

مضراب طلایی را در پرده ی باران زن

 

ای عاشق خورشیدی ، عالم نگران توست

میدان همه آن توست ، جولان زن و جولان زن

 

طوفان منم ای محبوب ، طوفان تمنایم

واپس نرو و پیش آی ، کشتی ت به طوفان زن

 

 

 

پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 2 تیر، 1383

تاملی در غزلهای خیرالدین خیراندیش

 

با خیراندیش شاعر غزلسرای ختلانی از نزدیک آشنایم . دیدار و واخوری من و این شاعر بسیار بار در شهر دوشنبه و یک بار نیز در شهر قرغان تپه روی داد. خیراندیش بالفطره شاعر است. شاعر غزل و تا حدودی شوریده حال است و عاشق که این هر دو لازمه ی کسی ست که غزل می گوید و در این روزگار تهمت شاعری را با خود یدک می کشد. آن طور که خودش می گوید در شهرشان قرغان تپه ( در جنوب تاجیکستان) محفل و حلقه ی ادبی دارند و زیاده از یکصد شاعر در این محفل عضوند و این کار کوچکی نیست.

در کتاب خورشید های گمشده من چند غزل خوب این شاعر را گنجانده بودم. پیش از آن که به تاجیکستان بروم . و همین سبب آشنایی ما با هم بود که خیراندیش را نیز روزی چون دیگر شاعران خونگرم تاجیک زیارت کنم .  از میان غزل های آن کتاب این چند بیت در حافظه ام خوش نشسته است.

 

گپت شنیدم و آمد به دیدنت هوسم

تو را بدیدم و دریافتم که خود چه کسم

جهان به چشم من مست ، بی تو تاریک است

اگر به روز نبینم تو را به شب نرسم...

 

با ابیاتی استوار که از پس این غزل می آمد :

 

دریغ از پس من کاروان نمی آید

به درد تا دم محشر فغان کند جرسم

 

اگرچه همه ی ابیات این غزل آن یکدستی لازم را ندارد اما وجود چند شاه بیت آن را برجسته و به یاد ماندنی می کند.

مانیفست غزل های خیراندیش شاید همین غزل باشد و گاه عاشقانه هایی از این دست:

 

گل به روت می خندد ، سرو ناز گلپوشم

روبروت می خندم ، هان درآ در آغوشم

روز و شب به یاد تو دیده می کنم گلگون

گلعذار بی پروا ، کرده ای فراموشم...

 

 

از دیگر موضوعات مورد علاقه ی این شاعر وصف ایران فرهنگی و بزرگانی چون حافظ و فردوسی و مولاناست . خیراندیش در یکی دو سفری که به ایران داشته است با ادیبانی از ایران بخصوص در حوزه فرهنگی خراسان و شهر مشهد دیدارهایی داشته است که از آن برایم به نیکی یاد می کرد. شعرهای زیر این مهر و محبت و عشق را بیشتر نمایان می کند:

 

هر صبح بلند آید ، شعر شفق مشهد

هر شعر مناسب نیست اندر ورق مشهد

فردوسی و عطار و خیام در این مرزند

ای مرد سخن ، آموز اول سبق مشهد... 

 

و در ادامه با حسرت از دیدار دوباره ی این شهر یاد می کند:

 

برگشتن ما مشکل ، فردا که تو باز آیی

خون گریه مکن خورشید! اندر فلق مشهد...

 

و در دیگر غزل نیز از ایران چنین با عظمت و مهربانی یاد می کند:

 

روی دنیا پر ز پیوندان و یاران من است

بهترین یاران ولی در خاک ایران من است

پیر من حافظ ، گواهم حضرت پروردگار

آب رکن آباد شیراز آب حیوان من است

من کجا ، ایران کجا ؟ هنگامه ی هجران کجا؟

صد قیامت ، صد فغان اندر نیستان من است...

 

و انگار شیراز در غزل این شاعر تاجیک همان بازتاب و نقشی را دارد که در شعرهای عبدالوهاب البیاتی شاعر بزرگ عراقی.با این تفاوت که شیراز و نیشابور در آثار و نگاه البیاتی نگاهی اسطوره ای و درونی شده بود. این محبت و مهر در آثار این شاعر تاجیک نیز بازتابی گسترده دارد،  به شهادت این ابیات:

 

واله ی شیرازیانم ، روح والا با من است

آب رکن آباد و گلگشت مصلا با من است

شیره بندد شعر من از طعم قند پارسی

انوری و سعدی و عطار و مولا با من است...

 

که البته منظور شاعر از مولا همان مولاناست .

 

بخش دیگری از مضامین غزل های این شاعر دینداری و باورهای مذهبی و اعتقادات پاک و بی ریای اوست که در بسیاری از غزلهایش تجلی می یابد.

 

حق خدا باشد اگر ، باید به حق باور کنیم

خلق را حق جوی و حق پیوند و حق پرور کنیم

کینه را از سینه بیرون افکنیم ، آدم شویم

سینه ی بی کینه را زیب سر منبر کنیم

پارسا باشیم و با توحید و صدق و بندگی

از خدا یاد آوریم و یاد پیغمبر کنیم...

 

یا این ابیات را از غزل جمال حق ببینید:

 

بمان مرا و بمان قرض خود ادا کنما

مبر مرا و بمان سجده بر خدا کنما

بده تو راه نشانم که تا به سر دوما

بگیر دست مرا تا تو را دعا کنما...

جمال حق فقط او دیده است ، خیراندیش!

هزار سجده به درگاه مصطفی کنما

 

خیراندیش از جمله شاعرانی ست که بدش نمی آید  گاه در غزل هایش تفاخر نیز بورزد و اگر با نگاهی دقیق و عمیق در این مقوله بنگریم سابقه ی فخر فروشی را در آثار بسیاری از شاعران می بینیم. برخی حافظند و خاقانی و به قله بودن خود تفاخر می کنند و برخی هنوز در آغاز راهند . خیراندیش نه آن قله ی بلند است و نه آنقدر بی تجربه و خام و دست کم برای خود در بین شاعران غزلپرداز امروز تاجیکستان کسی ست . و تفاخرهایی از این دست بیش از آن که منزلت و قدر وی را بالا ببرد ، می تواند به او لطمه بزند:

 

ملتی را ملتی تحقیر اگر سازد بد است

ملت تاجیک را تقدیر هم تحقیر کرد

شاعری مانند خیراندیش در دنیا کم است

سحر لطف دلرسش کولاب را کشمیر کرد.

 

بخش اعظم غزل های این شاعر پندیات اوست . خیراندیش در اندرز گویی و پند زبانی رسا و بیانی توانا دارد و این از ضمیر پاک و دل عاشق او حکایت دارد. حتی در این مفاخرات نیز به گمانم من او آنچه را که دیگران پنهان می کنند با شهامت  بر زبان می آورد. چند بیت از غزل هایی با حال و هوای پند و اندرز این شاعر را با هم می خوانیم:

 

بدان این چرخ اخضر بی اگر نیست

زمین و ماه و اختر بی اگر نیست

... حقیقت از سر منبر شنیدم

ولیکن پشت منبر بی اگر نیست

به خیراندیش فرما خپ کند خپ

که او هم ای برادر بی اگر نیست

 

( در اینجا لازم به توضیح می دانم که کلمه تاجیکی خپ کردن به معنای ساکت شدن را برای فارسی زبانان ایران توضیح دهم و اضافه کنم که در غزلهای این شاعر نیز واژگان تاجیکی تا حدودی بسامد بالایی دارد که در جای خود بدان اشاره خواهم کرد. )

 از دیگر غزل های خوب و روان این شاعر که با زبانی صمیمی و ردیفی نو سروده شده و در دایره ی غزل های پند و اندرز شاعر می گنجد می توان به غزل راز اشاره کرد :

 

این کهنه جهان کهنه نهاد است ، عزیزان

این راز عزیزی نگشاده ست ، عزیزان

معنای جهانداری و مفهوم جهان چیست؟

جنگ است و جدا ل است و جهاد است ، عزیزان ...

نی قدر سخن مانده و نی قیمت شاعر

این چرخ فلک کورسواد است ، عزیزان

 

در اینجا حیفم می آید به این نکته اشاره نکنم که سه کلمه ی جنگ و جدا ل با کلمه ی قرآنی جهاد  بسیار تفاوت دارد و آوردنش در کنار هم به شکل سه کلمه ی مترادف تا حدود زیادی بی توجهی به پشتوانه ی قرآنی این کلمه است.

 

در مورد کاربرد کلمات تاجیکی و بخصوص کلماتی که برای مردم ایران و دست کم زبان رایج معیار امروز ایران تا حدود زیادی نا مفهوم است نیز توضیح کوتاهی بدهم . این کلمات به هر حال جزو فرهنگ زبانی ما فارسی زبانان و گاه جزو کلمات ارزشمند و قیمتی هستند. آوردن کلماتی چون

خپ کردن :  ساکت شدن

شبق: سیاهی

دم گرفتن: آسودن

چیور: خیاط

توته: دودکش

تلقان : توت خشک

پلک : زمینی که در آن خربزه و هندوانه کشت کنند.

تارتنک : عنکبوت

شمشمه: فوج

 

و گاه مکان های مقدس و جایها و شهرها در شعر این شاعران وجود دارد که احتیاج به توضیح دارند مثل حضرت سیه پوش و شاه خاموش: میر سید علی همدانی ، عارف ایرانی و شاه حسن اصفهانی عارف ایرانی که مزارشان زیارتگاه مردم کولاب است.

 

و کلماتی از این دست اگر چه فوایدی بخصوص برای زبان شناسان دارد اما این مضرت را هم دارد که بسیاری از خوانندگان حرفه ای ایرانی خود را از دست می دهد. به عنوان مثال حافظ شیرازی اگر چه در دوران استیلای فرهنگ مغولان می زیست اما آنقدر هوشیار بود که کمتراز شمار انگشتان دو دست از کلمات مغولی استفاده نکرد و آن غزل ها هم در ردیف غزل های مشهور حافظ نیستند.  البته شاعر تاجیک اگر با زبان مردم خود حرف می زند و آنها هم این کلماتش را می فهمند دیگر مشکلی نمی ماند و مسئله حل است. اما هوشیارتر آنکه به فکر مردم ایران و افغانستان هم باشد و به گونه ای حرف بزند که آنها هم شعرش را بفهمند و هوشیارتر شاعری که به زبان و دردهای مردم جهان سخن بگوید.

 

در پایان این گفتار چند غزل از این شاعر را با هم زمزمه می کنیم:

 

زمستان وطن 

 

شکر بسیار که هستیم قطار دگران

بعد از این کار نداریم به کار دگران

رخش من رستم دستان مرا دارد و بس

مرد آخر خر من در ته بار دگران

زار می گریم و می نالم و می بالم باز

تا به گوشم نرسد ناله ی زار دگران

برفبادم به زمستان وطن ریخت ، چرا

لاله زارم نشود حسن بهار دگران

قیمت باغ مرا کم مزن ای خواجه ی مست

سیب من خرده مکن شکر انار دگران

زین و افسار و لجامش بزن ای خیراندیش

اسب ما زیب ندارد به سوار دگران

 

 

 

 

تشنه ی لطف خدا

 

 

 

این چه دوری ست که در چرخ فلک می بینم

آسمان کن فیکون تا به سمک می بینم

هر کجا می گذرم ، وسوسه ای ، ولوله ای

هر که را می نگرم ، کورنمک می بینم

عشق شد خوار و جنون مرد و حیا رفت به باد

لاف پاییز مزن ، لاش، پلک می بینم

مخزن و منصب و منبر همه در دست رقیب

دوستان را همه در شبهه و شک می بینم

تشنه ی لطف خدایند ، مگس مردمکان

پرده ها در قفس تارتنک می بینم

از هوا شمشمه ی مور و ملخ می ریزد

کی دگر شعشعه ی مور و ملک می بینم

ای خدا رحم کن آخر به من و ملت من

ذات آدم همه در چشم تو یک می بینم

  

در ترازوی قیامت

  

پس از من عقده های کار من نگشوده می ماند

ره من بعد من هم باز نا پیموده می ماند

گناهم در ترازوی قیامت هم نمی گنجد

پس از من روح من تا حشر نا آسوده می ماند

منم تا همتی دارم ، منم تا قیمتی دارم

پس از من قالب جان جهان فرسوده می ماند

اگر چه سوختن دارم ، ندارد روزنم نوری

پس از آتش ، نهاد توته دوداندوده می ماند

به مژگان راه می روبم ، به هاون آب می کوبم

همه پالوده هایم بعد من آلوده می ماند

جهان بیهوده باشد ، جاودان بیهوده تر از آن

بجز حق آن که ماندن خواست بس بیهوده می ماند  

 

راز

  

این کهنه جهان کهنه نهاد است ، عزیزان!

این راز عزیزی نگشاده ست ، عزیزان!

معنای جهانداری و مفهوم جهان چیست؟

جنگ است و جدا ل است و جهاد است ، عزیزان!

نی شاه امان یابد و نی مردم درویش

این زیر و زبر جمله به باد است ، عزیزان!

از داده و ناداده ی تقدیر چه نالم

"داد" است مرا باز" نداد" است ، عزیزان!

کم دیدن من از سر کوته نگری هاست

بر گردن من قرض زیاد است ، عزیزان!

نی قدر سخن مانده و نی قیمت شاعر

این چرخ فلک کورسواد است ، عزیزان!

 

باطنم زیارت کن

  

گل به روت می خندد ، سرو ناز گلپوشم

روبروت می خندم ، هان درآ در آغوشم

روز و شب به یاد تو ، دیده می کنم گلگون

گلعذار بی پروا ، کرده ای فراموشم

می روم من از دنیا ، لیک تا ابد ماند

مهر یار در جانم ، حرف یار در گوشم

 ظاهرم چه می بینی ؟ باطنم زیارت کن

حضرت سیه پوشم ، بلکه شاه خاموشم

گلعذار فرخاری ! میل صحبتم داری؟

با تو چون کنم صحبت ، من که مست و مدهوشم

گاه می شوم درویش، گاه گاه خیراندیش

گاه شاد و گه دلریش ، گاه نیش و گه نوشم

 

 

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 11 خرداد، 1383

فلسطين و شاعران تاجيك

 

غزل (سكوت سنگها )از محمد علي عجمي يك غزل نو اجتماعي ست . غزلي ست هدفمند و داراي موضع گيري اجتماعي و موضوع آن شخصيتي فلسطيني ست به نام شيخ احمد ياسين كه يكي از مبارزان فلسطيني ست كه براي آزادي وطن و كشورش تلاش جدي داشت و به يكي از قهرمانان فلسطين بدل شد. در بسياري از كشورهاي جهان و حتي در اروپا و امريكا اعتراض هاي جدي به رژيم صهيونيستي صورت گرفت و تقريبا تمام كشورهاي دنيا جز دو كشور امريكا و استراليا اين ترور را محكوم كردند و بسياري از نويسندگان و شاعران بيدار دل جهان به ترور مردي كه روي چرخ زندگي مي كرد و تمام بدنش جز گردن فلج بود اعتراض كردند. شيخ ياسين را در سحرگاه وقتي از مسجد بيرون مي آمد چرخبالهاي توپدار هدف قرار دادند. اين غزل عجمي را مي توان آيينه ي وجدان بيدار و عدالت خواه تاجيكان نيز دانست و اين كه تاجيكان نسبت به اتفاق هاي جهاني و حقوق بشر  بي تفاوت نيستند. اگر چه در ادبيات معاصر تاجيكستان از اين گونه موضع گيري ها كمتر مي توان سراغ گرفت اما همين اندك نيز غنيمتي ست. پيشتر از شاعري به نام (جمعه قوت )نيز شعري با نام (فلسطيني) خوانده بودم كه در كتاب (خورشيدهاي گمشده) نيز آن را چاپ كردم. غزل عجمي را ببينيد:

 

 

چرا امشب غزل در قالب مضمون نمي گنجد

به ساحل هاي خود حس مي كنم جيحون نمي گنجد

ز خود بيرون شدم  در آن طرف ديدم فلسطين را

فلسطين شهادت در حصار خون نمي گنجد

سكوت سنگها پر مي شود از خنده ي شيطان

قيام سروها در قامت موزون نمي گنجد

به اذن هر شهيد آيينه مي بارد به شيدايي

دگر در حجم حيرت حيرت مجنون نمي گنجد

تمام عشق را ديدم به دور عشق مي چرخيد

عجب چرخي ست چرخ عشق در گردون نمي گنجد

و ديدم چشم هاي تو به در يا مي خورد پيوند

چرا امشب غزل در قالب مضمون نمي گنجد؟

 

 

اين غزل در سال 2004 ميلادي سروده شده است و يكي از آخرين غزل هاي شاعر است كه از زبان وي شنيده ام و حتي  در حك و اصلاح آن نيز به درخواست خود شاعر نظراتي داشته ام.از ويژگي هاي اين غزل حال و هواي ايراني آن است .  تركيباتي چون (فلسطين شهادت) (قيام سرو) به نوعي با فضاي شعر اجتماعي امروز ايران همخواني دارد و عجمي كه خود چند سالي را در فضاي ادبي و فرهنگي و اجتماعي ايران زيسته است بي گمان تحت تاثير اين فضا به خلق اين اثر متفاوت پرداخته است. اگر نگوييم اين غزل كاري برجسته است  همين كه در فضايي متفاوت با ديگران و با زاويه ي ديدي خاص سروده شده است دليل بر اعتبار آن مي تواند باشد. بخصوص اگر در اين متفاوت بودن منطق و اصول شعري و ادبي و اصالت هاي انساني لحاظ شده باشد. و از اين رهگذر كار عجمي را بايد كاري ريشه دار و اصيل و مشرق زميني و انساني به حساب آورد..

در مورد آشنايي شاعران تاجيكستان با شعر فلسطين و شاعران آن سرزمين بد نيست از كتاب خاطرات چند هزار صفحه اي و نانوشته ام مدد بگيرم. در سال 2001 ميلادي در سمينار (دنياي شعر فارسي زبانان) در شهر لندن با استاد ارجمند مؤمن قناعت به قول تاجيكان واخوري داشتم و  با ايشان و خانم فرزانه خجندي  در موضوع شاعران فلسطين صحبت مي كرديم. من ياد (معين بسيسو ) شاعر بزرگ فلسطين افتادم كه بيست و چند سال پيش از ما در يكي از هتل هاي شهر لندن به طور مشكوكي كشته شده بود. و در مقدمه كتاب ترجمه شده ي اين شاعر فلسطيني در ايران خوانده بودم كه آثارش در شوروي سابق با تيراژ چند صد هزاري به چاپ رسيده و داشتم اين اطلاعات را براي دوستان شاعر تاجيكم بازگو مي كردم كه استاد قناعت فرمودند: معين دوست من بود و ما همديگر را گاه در مراسم ادبي مي ديديم . و جالب اين كه فهميدم استاد براي معين بسيسو شعر هم سروده ! بعد ها از زبان خانم گلرخسار شنيدم كه او نيز براي معين بسيسو شعر دارد و ارتباط ادبي شاعران تاجيك و فلسطين به گذشته هاي نسبتا دور برمي گردد و شاعران روسيه و شوروي سابق نيز با شعرهاي معين و محمود درويش و سميح القاسم و توفيق زياد و ديگران آشنا بوده و هستند . و حتي اين آشنايي به قبل از آشنايي شاعران ايران با فلسطين برمي گردد. از اين رهگذر نيز مي توان به غزل عجمي نگريست و آن را شعري ريشه دار دانست.

 

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 9 خرداد، 1383

تاملی در کتاب تازه ی محمد علی عجمی ( بهشت و آدم و گندم )

و بی خط نگاهت راه را از یاد می بردم

اگر مهرت نبودی ماه را از یاد می بردم

" شبی تب داشتم ، رفتی و قرص ماه آوردی"

که بی لطف تو روز و ماه را از یاد می بردم

صدای آشنایی می وزد از قاب تصویرت

بدون چشمهایت آه را از یاد می بردم

اگر شبها نمی خواندی برایم قصه ی ایمان

خودم را ، این دل گمراه را از یاد می بردم

بیا تا کی تسلی می دهی تنهایی خود را

بدون اشک حتی چاه را از یاد می بردم

اگر از سوره ی دست کلیمت بی خبر بودم

به قرآنت که بسم الله را از یاد می بردم

تمام سرگذشتم می شود تکرار در چشمت

و بی خط نگاهت راه را از یاد می بردم

 

با شاعر این غزل مرا دوستی بسیار است و بر گردن هر یک از ما حق نان و نمکی ست. او بر کتاب من و غزلهایم در تاجیکستان مقالات فراوان نوشت از جمله مقاله ای بلند به نام" مردی از جنس غزل "

دریغا که در بازگشت من از آن دیار در کتابش که به همت رایزنی فرهنگی ایران چاپ می شد اجازه ی نشر نیافت به دلایلی که بماند!محبت و دوستی را نمی توان سانسور کرد. خوشحالم که حالا کتاب دوم عجمی نیز در ایران به همت حوزه هنری به طرزی زیبا چاپ شده است . کتابی که غزل بالا و چند غزل دیگر نیز از محبت و مهربانی شاعرش به این کمترین سخن رفته است. همین محبت و مهربانی را با بسیاری دیگر از شاعران تاجیک نیز داشته ایم و دارم .کتاب تازه ی عجمی( بهشت و آدم و گندم) نام دارد و با مقدمه ی زیبای نسبتا کوتاه استاد علی معلم دامغانی آغاز می شود که به حسب تبرک و تیمن آن را می خوانیم:

" سراینده ی این نامه ی همایون را از یزد و شب شعری که شاعر ما علیرضا قزوه گرداننده ی آن بود می شناسم. گفتند که از تاجیکان یکی شعر می خواند و ...خواند... و من دیدم که به جز گلرخسار و بازار صابر و بقیه اکابر هستند کسانی که من ندیده و ندانسته ام و باشد که از اینگونه بسیار باشند و دریغا که نیستند، یعنی که : " زهره سازی خوش نمی سازد مگر ...الخ ... آن وقت شاکی می شدم که چه فرموده است آن حکیم سمرقندی که :

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

چه اگر این گفته را  از حقیقت بهره ای بودی از شب دیجور خراسان بزرگ هزار خورشید عالمتاب سر بر زدی ... و باز می گفتم بر سخن حکیمان انگشت نمی نهند . تو چه دانی که بر خراسان و ترک و تاجیک و افغان چه رفته است؟

"خوشا ایام چنگیزی و آن اوضاع خونریزی"

طوفانی که ریشه را بر نیفکند بیشه را بر نخواهد افکند و این بار باد استغنای خداوند چنان وزیدن گرفت که براستی سامان سخن گفتن نماند.

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که رنگ گلی ماند و بوی نسترنی

پس در آن غوغای بی دست و پایی:

" مریزاد دستی که انگور چید"

و آفرین تاجیکان و هزار هزار آفرین تاجیکان باد که از تاراج امواج کشتی شکن ، هم این فدر غنیمت را به ساحل نجات آوردند...وگرنه در آنجا که " خط " را بگردانند و " ربط " را دگرگونه سازندو ضبط را در خزانه کنندو قفل بر نهندو محتسبانشان نه بر شراب و رباب که بر نماز و روزه و ذکر و صحبت ، حد و تعزیر رانند چه جای حکمت سرایی و لقمان نمایی است. خدا پدرشان را بیامرزد که ادب از بی ادبان نیاموختند!! وگرنه همه چیز رفته بود و زبان دری ...بر سری.

لوحش الله و الحمدلله

" المنه لله که در میکده باز است "

و عرفی فرموده است که " تا ریشه در آب است امید ثمری هست" پس دست نیاز به درگاه بی نیاز برداریم که : تاک را سیراب کن ای ابر رحمت در بهار

قطره تا می می تواند شد چرا گوهر شود

و این شاعر شریف و سراینده ی ظریف ( جناب محمد علی عجمی ) می نماید که بر خلاف آن دیگران که گوهرند ، جوهری دارد که انشاء الله شراب خواهد شد. بار الها " جوشی بنه در شور او تا می شود انگور او "

و البته : شایسته و بایسته ی او و ما و دیگر همگنان است که جوهر مشرقی شعر را که خانه ی عصمت و خزینه ی  حکمت است در یابیم و به استحالت ایام ، موهبت این حوالت را در باقی نکنیم.و سرمایه ی سخن را اگر چه در این روزگار متاعی کاسد می نماید ، جز در کار مهجوری و مشتاقی ننماییم ، بلکه در ناورد و آورد فریدون و ضحاکی که این معبد خاکی را به خون کشیده اند از آن درفشی کنیم کاویانی تا از آن آتش جاودانی که در سینه ی ماست برقی در خرمن سوختگان عالم گیرد... و غم بمیرد و عاشقی زندگی پذیرد."

 

شعر عجمی شعری روان و سرشار از طراوت و تازگی ست. شعری که ریشه در عرفان و ادب ستیزنده دارد نه عرفان خمود و گوشه نشین :

اگر در شب غم تبسم نکردم

دمی رشته ی مهر را گم نکردم

چو پاییز طی شد بهاران عمرم

زمستان شد و فکر هیزم نکردم

اگر چند درد آشنای شمایم

 بجز با دل خود تکلم نکردم ...

مگر ماهها یار ساقی نبودم؟

مگر سالها خدمت خم نکردم؟

چه می خواهی ای عشق دیگر ز جانم؟

 دلم را مگر نذر مردم نکردم؟

 

شعر عجمی یک شعر دینی و اعتقادی نیز هست. پرداختن به مقوله ی اعتقادات و معنویت و زندگانی بزرگان دین و ائمه ی اطهار خود سنت و شیوه ی شاعران بزرگ و آزاداندیشی است که جدا از تعلقات دنیایی دل در گرو عشق بسته اند. اگر مولانای بزرگ گفته است : "کجایید ای شهیدان خدایی....بلاجویان دشت کربلایی " و اگر سیف فرغانی گفته است: " ای قوم در این عزا بگریید ...بر کشته ی کربلا بگریید..." و ... محمد علی عجمی نیز می تواند در روزگار فراموشی عشق و معنویت سر خود را و ملت آزاده اش را بالا بگیرد و بخواند:

 

نیزه را سرور من ! بستر راحت کردی

شام را غلغله ی صبح قیامت کردی

به لب تشنه ات آن روز اشارت می کرد

خاتمی را که در انگشت شهادت کردی

عقل می خواست بمانی به حرم اما عشق

گفت بر نیزه بزن بوسه ، اجابت کردی

بانگ لبیک که حجاج به لب می آرند

آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی...

 

 

 

به هر تقدير بعد از كتاب( اندوه سبز ) كتاب  حاضر دومين كتاب عجمي ست كه در حوزه هنري ايران به بازار كتاب عرضه شده است و بي ترديد در شمار كتاب هاي با ارزش قلمداد خواهد شد0

 

پيام‌هاى ديگران

پنجشنبه، 7 خرداد، 1383

تاملي در غزلهاي محمد علي عجمي

بگذاريد بدون هيچ مقدمه اي پيش درآمد اين بحث يك كار تازه ي شاعر باشد.غزل جزيره از محمد علي عجمي را ببينيد:
بيا بيا به وسعت وجود
ز هست و نيست ها دگر چه سود
مرا ببخش همسفر ! ببخش
حكايت سفر چنين نبود
كجاست آن درخت آن بلند
كجاست آن جزيره ي كبود
بسوز با تمامت يقين
كه هر چه هست آتش است و دود
در رها شدن ز خود كجاست؟
در برون شدن در ورود
قيام كن قيام كن قيام
سجود كن سجود كن سجود
بهار آمده پر از نشاط
پر از شكوفه و پر از سرود
به مهر و عشق باز هم سلام
به اعتقاد باز هم درود
واژگان به كار رفته در اين غزل واژگاني مذهبي و عرفاني ست . واژه هايي چون سجود و قيام و بخصوص جنس كلمات و پرسش نهفته در آنها در بيت نخست گواه اين است كه عرفان و تا حدي نگاه فلسفي روشن در يك تابلوي بهاري و شاد از دغدغه هاي عجمي در اين غزل بوده است. در اين غزل شاعر در همان بيت نخست با پرسشي فلسفي از هستي و چيستي خواننده را در برابر سوالي بزرگ قرار مي دهد . سوالي كه همه ي شاعران بزرگ فارسي و جهان آن را از خود و ديگران پرسيده اند. اما عجمي با نگاهي روشن و ديني و تا حدودي ژرف و قرآني در جستجوي پاسخي صريح و روشن است و بهار فرصتي است براي اين تامل و شاعر با شادي از تماشاي بهار از زاويه ي نگاه شاعران بزرگي چون سعدي به بهار نگريسته است. كه :
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفتري است معرفت كردگار…
شاعر در جستجوي دري براي بيرون رفتن از اين حصار ظلماني ست و از اين دريچه نيز نيم نگاهي به تماشاهاي بشكوه مولانا و علامه اقبال دوخته است. براستي واژگاني چون مهر و عشق و اعتقاد واژگاني معنوي و اهورايي اند و بسياري كوشيده اند با آوردن اين كلمات آن فضا را در شعرشان ايجاد كنند . اما همه ي شعر واژه نيست و واژه به قول مرحوم سهراب سپهري بايد خود باران باشد . و واژه ي اعتقاد در شعر عجمي تا حد زيادي با اعتقادات خود شاعر گره خورده است و همين به شعر شكوه و روح داده است. اين غزل با وجود سادگي غزلي سهل و ممتنع است و اگر جنبه ي ممتنع و دشوار بودن آن از جنبه ي آسان بودنش بيشتر نباشد مطمئنا كمتر نيست. موسيقي نهفته در ابيات اين غزل بسيار به اين رواني و سهل و ممتنع بودن كمك كرده است.
عجمي در كتاب هايي كه پيش از آمدنش به ايران در تاجيكستان چاپ كرده است شاعر متوسطي است و غزل هاي دوران اوج اين شاعر متعلق به دوران حضورش در ايران و بعد از آن است . به عنوان شاعري كه در سال هاي حضور اين شاعر در ايران در كنارش بوده ام و در بسياري از همايش ها و برنامه هاي ادبي در ايران با هم حضور داشتيم مي توانم قضاوت كنم كه عجمي را دو چيز به رشدي شگفت رساند. نخست جديت و پشتكار و تلاش و صد البته هوش و ذكاوت و ذوق شاعري اش و ديگري تواضع و ادب وي. او با سالم ترين و با ذوق ترين جريان شعري و ادبي ايران حشر و نشر پيدا كرد. گروهي كه شديدا نوگرا بودند و با نقد روز دنيا ارتباط خوبي داشتند و در محافل ادبي و مطبوعاتي كشور حضوري جدي داشتند. جرياني كه شعر را براي رسيدن به آرزوها و آمال دنيوي خرج نمي كردند بلكه در پي پالايش روح و زلالي جسم بودند و ادبيات و تعهد را با هم توام كرده بودند اما از منظر زيبايي شناسي نيز بسيار جدي با شعر برخورد مي كردند. قيصر امين پور ، سيد حسن حسيني ، علي معلم دامغاني ، عبدالجبار كاكايي، مرتضي اميري اسفندقه و …از اين جماعت بودند.
غزل زير بازگو كننده ي اين شور و شيدايي است كه در روزگار حضور اين شاعر در ايران و متاثر از فضاي ادبي ايران شكل گرفته است. غزلي روان و گيرا كه يادآور نگاه شاعراني بزرگ چون علامه اقبال لاهوري است.
چند بيت از اين غزل را با هم مي خوانيم:
ميوه هاي كفر سر زد از درخت دين ما
بت شكن مردي نمي آيد ز هند و چين ما
در سماع مي كشان مستي چنين مي خواند دوش
باده نوشي اولين شرط است در آيين ما
نيمه شب دست دعا بر آسمان برداشتيم
پس چرا از خاك بالاتر نرفت آمين ما؟…
در مقدمه كتاب خورشيد هاي گمشده نيز (ص 32) به توفيقات اين شاعر اشاره كرده بودم و در آنجا گفته بودم:" عجمي در برخي از غزلهايش به حركت دوبعدي مي رسد، اين در حالي است كه بسياري از شاعران امروز تاجيك حتي در حال حركت در يك بعد مدام بر زمين مي خورند و افتان و خيزان راه مي پويند، اما عجمي گاه بال مي گشايد…"
خوانندگان اين سطور در قيدهاي برخي و بسياري و گاه حتما دقيق خواهند شد. اين سخن به اين معنا نيست كه ديگران خداي ناكرده نمي توانند در اين سطح پرواز كنند. اصلا قصد چنين جسارتي را ندارم. هنوز هم در شعر تاجيكستان تك جرقه هايي پيدا مي شود كه با كار بزرگان ادبيات ايران و جهان قابل قياس است. اگرچه تعداد اين شاعران اندك است اما همين ها هستند كه شعر تاجيكستان را در موقعيت و مقامي نسبتا خوب قرار داده اند. من در غزلهاي سياووش نيز گاه اين استحكام و نوجويي و بال گشودن را مي بينم . برخي از غزلهاي نظام قاسم و رستم وهاب نيا و فرزانه ي خجندي نيز اين ويژگي را دارد. اگر چه در سال هاي اخير از چند شاعر با تجربه مثل خانم گلرخسار ، رحمت نذري ، عبدالله قادري و گل نظر نيز حركت هاي جدي و رو به جلويي در زمينه غزل ديده يا شنيده ام. همين طور از نسل جوانتر غزل تاجيك كارهاي خيرانديش و رستم خامه رخش و صيادغفار و عطاميرخواجه بسيار اميدواركننده بوده است.
ديگر بار به فضاي شعرهاي عجمي باز گرديم و چند بيت زيبا و مينياتوري از او را دليل اين ادعا كنم. اين بيتها را ببينيد:
غزلمثنوي هاي گيسويت اما
مرا آشنا با شب راز مي كرد
كه بود او كه مي سوخت هر شب خودش را ؟
سحر زندگي باز آغاز مي كرد
شايد ساختن تركيب "غزلمثنوي هاي گيسو " كار چندان دشواري نباشد اما ربط منطق شعري و جلوه هاي زيبايي شناسي اين تركيب با كمي تامل هر خواننده اي را وادار مي كند كه به شاعر اين تركيب دست مريزاد بگويد. مثنوي به بلندي و غزل به عاشقانه بودن اشاره دارد و اين دو مفهوم به خوبي در گيسو گرد آمده اند.ضمن آنكه غزلمثنوي خود يك قالب و ژانر ادبي است كه امروزه در ادبيات معاصر نيز بسياري از شاعران فارسي زبان درآن آثاري درخشان آفريده اند.
در مورد زبان شعري اين شاعر تا حدودي سخن گفتيم. سبك ادبي او يك سبك تلفيقي از هندي و عراقي است. و البته بيشتر به سمت سبك عراقي تمايل دارد . شاعراني چون مولانا با شوريدگي هايش و حافظ با معماهاو رازهايش و بيدل و صائب با نقش و نگارها و تصويرآفريني هايشان از كساني هستند كه بيشترين تاثير را بر عجمي داشته اند.
او در غزل آيينه ي حيراني دلداده ي مولاناست:
تفسير نماز شب شد قصه ي گيسويت
پيچيد چو عطر گل در شهر هياهويت
در باد سواري هست ، آوازه ي ياري هست
محراب دعاي ما شد قبله ي ابرويت
اي دوست كجايي تو؟ داغيم براي تو
بگذار به رقص آييم با دف دف هوهويت
ديروز اگر بگذشت بگذار كه بگذاريم
امروز به پاي خم ، سر بر سر زانويت
در اين غزل شاعر در كنار تجربه آموزي از مكتب مولانا (بخصوص در بيت سوم) در ديگر بيت ها نگاهي به زبان حافظ و شاعران مكتب وقوع دارد.اگرچه زبانش امروزي است و متعلق به زبان ادبي غزل معاصر ايران . اما شور و جنون مولانايي دارد و همين شوريدگي است كه حرف اول را در اين غزل مي زند.
نكته ديگر سلامت زباني و رعايت اصول شعري و دستور زبان و دوري از تعقيد و حشو و…است كه به خوبي شاعر از پس آن برآمده است. به عنوان مثال در اين چهار بيت يك كلمه هم نشكسته و همه ي كلمات به شكل كامل و درست خود به كار رفته اند.يعني شاعر ناچار نشده براي رعايت وزن مثلا به جاي كلمه "اگر"، گر بگذارد. كاري كه به فراواني در شعر و غزل شاعران ديگر به چشم مي خورد و همين نكات ريز است كه از رواني و سلامت و فخامت شعر مي كاهد.
در غزل "از شش طرف" عجمي تجربه ي شاعران مكتب هندي را به كار مي گيرد اما در همين غزل نيز زير ساخت و ستون همان زبان غزل امروز و سبك عراقي است. كه سبك هندي به عنوان نمك و چاشني بر حلاوت آن افزوده است.
ابياتي از اين غزل را شاهد مدعا مي آورم:

مي دمد در سينه ام توفان آه از شش طرف
باز مي گردد مگر بسته ست راه از شش طرف
هر طرف رو مي كنم تير و سنان و نيزه است
هر طرف سر مي زنم چاه است ، چاه از شش طرف
سد راهم مي شود توفان سرخ از چار سو
بر زمينم مي زند ابري سياه از شش طرف
آسمان هم شال غم دارد به سر در سوگ دوست
گريه دارد هاله ي اندوه ماه از شش طرف…

روح جاري در اين غزل بسيار با شكوه است. غزلي است دروني با عناصري بيروني. توفان آه در درون اتفاق افتاده است و شاعر در جستجوي گريزگاهي است. اما راه ها بسته است. شاعر هر سو كه رو مي كند شغادها را مي بيند كه برايش چاه هاي پر از تير و نيزه كنده اند. نياوردن نام رستم و شغاد خودش نوعي رندي و نيز صرفه جويي در كاربست كلمات و مفاهيم است كه شاعر بخوبي از عهده ي آن بر آمده است. حتي آوردن اين مضمون كه از شش طرف چاه برايم كنده اند خودش بسيار زيباست. چرا كه تصور چاه كندن در هوا و آسمان را نيز مي رساند. استفاده درست از صنايع وآرايه هاي ادبي در اين غزل نيز
با مهارت خاصي انجام گرفته است به طوري كه خواننده و شنونده احساس تصنعي بودن نمي كند. به بيان ديگر اين قند و شكر به خوبي در شربت غزل حل شده است . و نه آنقدر كم است كه بي مزه باشد و نه آنقدر شيرين كه دل را بزند . اما اوج غزل و نتيجه گيري كلي و بيت پاياني را نيز ببينيم. ضمن آنكه يك غزل موفق و خوب بايد يك پايان خوب و شكوهمند هم داشته باشد. كه به اعتقاد من اين غزل واجد اين شرط نيز هست:
آه ، مي ترسم كه بگشايم دو چشم خويش را
مي خورد چشم مرا تير گنا ه از شش طرف
كه ياد آور دوبيتي بابا طاهر همداني نيز هست:
بسازم خنجري نيشش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد
اگر چه با ظرافت بيشتر مي توان دو معنا از (مي خورد چشم مرا) استنباط كرد . به چشم خوردن و اصابت كردن و ديگري مثل خوره خوردن . ضمن آن كه تلميحي ظريف نيز به داستان اسفنديار دارد.
موازنه ، مراعات نظير ، تلميح ، تشبيه و استعاره در اين غزل كاملا در خدمت محتوا و معنا قرار گرفته است . بسيارند غزل هايي كه در آن زبان و آرايه هاي لفظي ساز خود را مي زنند و مضمون ساز ناهماهنگ خود را.
در مورد پايان بندي اين غزل نيز در چند سطر بالا توضيحاتي آوردم. بد نيست با آوردن چند تمثيل در باره ي مشكل بزرگ بسياري از شاعران صحبت كنم.
شايد شما بازي واليبال را ديده باشيد. اولين ضربه اگر خوب مهار شود متناسب با آن پاسور پاس خوبي نيز مي دهد و ضربه خوبي نيز زده خواهد شد. ضربه نهايي بسيار مهم است اما اگر در شروع توپ مهار نشود كار تمام است. اگر ابيات وسطي كه در اين تمثيل نقش پاسور و مديوم را بازي مي كنند ضعيف باشند نتيجه گيري جدي و خوبي نخواهيم داشت. و اگر ضربه نهايي به تور برخورد كند يا به خارج از زمين برود نتيجه اي به همراه نخواهد داشت.
تمثيل بعدي :
هواپيمايي را در نظر بگيريد كه مي خواهد مثلا از شهر تهران تا دوشنبه پرواز كند. اگر هواپيما به سرعت مورد نظر براي بلند شدن از زمين نرسد در همان آغاز با برخورد به ديوارهاي فرودگاه مثل جنيني در نطفه خفه خواهد شد و در هم خواهد شكست. حالا اين موارد را نيز از ذهن بگذرانيد:
- اگر ارتباطش با برج مراقبت قطع شود و مسير را گم كند.
- اگر دچار دست اندازها و تكان هاي شديد شود به طوري كه سقوط كند و يا مسافرانش را جان به لب كند.
- اگر هواپيما دچار نقص فني شود
- اگر هواپيما دزديده شود و در مسيري خلاف مقصد به پيش رود.
- اگر هواپيما سوختش تمام شود
- خلبانش دچار سكته قلبي شود به فرض كه يك خلبان دارد و برنامه فرود نيز به كامپيوتر داده نشده باشد
- اگر فرود اضطراري پيش بيايد و يا در فرود چرخ ها باز نشود
- و بسيار اگر و اماي ديگر….
يك شاعر درست نقش همان خلبان را دارد. برج مراقبت او مخاطبان و مردم مي توانند باشند و او بايد حواسش به مخاطبانش هم باشد. بايد با بيت اول به يك سرعت اوليه براي پرواز برسد. اين سرعت اوليه مي تواند احساس شاعرانه تلقي شود. و در مسير بايد با كمترين خطا هواپيما را در وضعيت تعادل نگاه دارد . مسافرانش را به مقصدي برساند و در طول مسير از آنها پذيرايي هم كند. ضمن آنكه مي تواند فيلم هم نشان بدهد و سرانجام با يك فرود درست و حساب شده و آرام مخاطبانش را به مقصد برساند. به اعتقاد من شاعر ين غزل مخاطبانش را به پروازي درست و نه چندان كوتاه برده است و سلامت آنان نيز تضمين شده است. گاه برخي از شاعران با شعرهايشان ما را به مسافتي كوتا ه مي برند. مسافت بين تهران و شهر ري يا مثلا مسافت بين حصار و دوشنبه. و تازه در همين مسافت اندك آدم را صد بار مي كشند و زنده مي كنند. برخي هم مثل بيدل و حافظ و سعدي اقيانوس پيمايند و مسافرانشان را از قاره اي به قاره ي ديگر مي برند ، بدون كوچكترين تكان و اذيتي .
هواپيماي غزل عجمي روزي از قرغان تپه و وخشان زمين تا دوشنبه را با دست انداز مي آمد و حالا اين هواپيماي نه چندان بزرگ مسير تهران تا دوشنبه را مطمئن و بدون دست انداز قابل توجهي با سرعت قابل قبول طي مي كند . و اين توفيق كمي نيست.

پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 3 خرداد، 1383

نظام قاسم- شاعر اندیشه و اندوه

 

 

رفت نیم عمر در آزردن مام و پدر

نیم دیگر در غم فرزندها بگذشت و رفت

 

شاعر این بیت زیبا کسی نیست جز نظام قاسم. شاعری که شیدایی و شور را با اندیشه و شعور در هم آمیخته است و شعرش را که آیینه زندگی خود اوست به میان مردم آورده است . غزل های این شاعر اگر چه گاه درونی و شخصی است اما بازتاب رنج ها و دردهای انسان امروز است:

 

زندگی ! درخم و پیچت به خدا خسته شدم

راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم...

راه بردم ز ثری تا به ثریا آسان

از ثریا چو رسیدم به ثری خسته شدم...

پیش پای کس و ناکس دل ما قربان شد

از دل –این مرغ عروسی و عزا _ خسته شدم

 

شعر نظام قاسم حکایت انسان دردمند امروز است که با همه ی توان و توشه ی بالایی که دارد با رنج و درد و مشقت روبروست . حکایت انسانی که عشق را می شناسد و چونان مجنون تازیانه ی این عشق را بر گرده ی خود احساس می کند:

 

من که سر بر اوج گردون داشتم

کی غم از پسخند هر دون داشتم

چون کتاب نو نبودم پر جلا

چون کتاب کهنه مضمون داشتم

تا ز خامی وارهم ، عمری چو می

خویش را در  خویش مدفون داشتم

سوختم من هم ز عشق لیلیی

در دلم غم های مجنون داشتم...

 

زبان شعری نظام قاسم روان و تا حدودی سهل و ممتنع است. پختگی زبان و اندوهی که در غزل هایش موج می زند یاد آور غزل های سعدی است. گر چه شاعر گاه دچار تکلف های زبانی نیز می شود:

 

من نبودم هیچ گه یک سو گرا

دیده ی حق بین به هر سون داشتم

 

یا در غزلی دیگر:

 

بوده ای گوش کر و سوی تو رفتم به عبث

تا به منزل نرسیده چو صدا خسته شدم

 

می دهد یا نه ،کمربندت جهان

در ته بارش کمر گم می کنی

 

شاید گناه این گونه بیت هایی بیش از همه به گردن دور شدن تاجیکان از زبان معیار غزل باشد. منظورم زبان معیار فارسی موجود در مثلا تهران و اصفهان امروز نیست ، بلکه دور شدن از زبان حافظ و سعدی و جامی و صائب و بیدل و کلیم و... است.

همین شاعر در همان غزل آخر بیتی چنین شکوهمند و استوار می آفریند:

 

رستم ! از راه سمنگان باز گرد

رخش می یابی پسر گم می کنی

 

زیبایی این بیت آنقدر رشک برانگیز است که هر ذوق سلیمی جایی برای این بیت در حافظه ی خود دست و پا می کند. یا مثلا این بیت به یاد ماندنی را ببینید که خود آغاز و مطلع غزلی زیبا از این شاعر است :

 

برای مرغ دل از چه قفس درست کنیم

بهار آمده باز آ نفس درست کنیم...

 

در مورد نظام قاسم و شعرهایش پیشتر در کتاب خورشید های گمشده حرف هایی زده بودم . و همین که عکس این شاعر را در روی جلد آن کتاب در کنار چند چهره ی انگشت شمار آورده بودم نشان از اهمیت و ارزش ادبی والای این شاعر داشت.غزل او مرا بیش از هر شاعری به یاد غزل های رستم وهاب نیا می اندازد.این هر دو شاعر در غزلهایشان رگه هایی از خلاقیت عجیب به چشم می خورد. شاید غزل های سال های اخیر عجمی یکدست تر و به قول معروف تراش خورده تر از غزل های این دو شاعر باشد اما درجه ی خلوص و عیار بالا در برخی از ابیات این دو شاعر قضاوت را دشوار می کند.

گاه در پاره ای از ابیات غزل های نظام قاسم رنگ و بویی از تصنع را می توان مشاهده کرد. تلاش برای استفاده از همه ی ظرفیت های قافیه  گاه کار دست شاعر می دهد:

 

هوای همپری شاهباز اگر نشود

برای خود پر و بال مگس درست کنیم

 

در اینجا شاعر یک دفعه مخاطب را با خود به آسمان هفتم می برد و از آن بالا پرتش می کند به زمین. مثل این که بگوییم اگر ما را به بهشت نمی برند لطفا به جهنم ببرند. بین سیمرغ و عقاب تا مگس دست کم صدها نوع پرنده از قرقی و کبوتر و قوش و پرستو گرفته تا بلبل و گنجشک و زنبور و سنجاقک هستند اما متاسفانه هیچ کدامشان قافیه با قفس و نفس نیستند . حالا اگر هم شاعر مجبور به آوردن مگس بوده می توانست این مگس را با مضمون دیگری در غزلش بیاورد. در غزل زیبای انگشتر سلیمان که ساختاری محکم و روایی دارد نیز گاه این تکلف و تصنع در ابیاتی خود را می نمایاند. دو بیت آغازین را ببینید که چقدر به ساختار غزل کمک کرده است:

 

بر سنگ هر دو دست است این دم سر سلیمان

از دست رفته آوه! انگشتر سلیمان

از عدل لحظه ای رفت چون دور آندم آمد

در صورت قرینی دیوی بر سلیمان

 

اما درست در بیت سوم با آوردن قوافی درونی تصنعی که آوردن آن چندان ضرورتی نداشت حال غزل و خواننده گرفته می شود و غزل رنگ و بوی حکایت و روایت خود را از دست می دهد. ببینید:

 

بر دل نهد چو انگشت ، سوزد چو اندر انگشت

دیوان چو کرده دیوان ، بام و در سلیمان

 

آوردن انگشت به کسره و به معنای زغال سنگ در این غزل جز ردیف کردن یک صنعت جناس کار چندانی در ساختار عمودی شعر نکرده بلکه از زیبایی و حس شعر کاسته است. اما با همه ی این کاستی ها غزل نظام قاسم در ردیف غزلهای نو و پیشرو و درجه ی اول غزل معاصر تاجیکستان جای می گیرد .

 

چند غزل از نظام قاسم  -  شاعر تاجیک

 

 

بهاریه

 

برای مرغ دل از چه قفس درست کنیم ؟

بهار آمده ، باز آ قفس درست کنیم

 

چو مرغکان که نصیب حیاتمان فصلی ست

به خویش لانه ز خار و ز خس درست کنیم

 

نگفته داد ز خویش و کسان ،  کنون باید

برای خویش و کسان دادرس درست کنیم

 

اگر خیال مراحل به سر بود ما را

نخست مرحله بانگ جرس درست کنیم

 

بیفکنیم به خاک این زمان بنای حسد

هوای معنویی از هوس درست کنیم

 

هوای همپری شاهباز اگر نشود

برای خود پر و بال مگس درست کنیم

 

ز ناکسی گذر و با کسان نظر سازیم

جدل کنیم که در خویش ، کس درست کنیم

 

در این جهان بشود تا سزای پای کسی

برای خویش دل دسترس درست کنیم

 

بنای جهل به بنیاد خود کنیم خراب

بنای عقل ز بنیاد ، پس درست کنیم

 

درست شد که بهار آمد و زمستان رفت

رسید همنفسان ! تا نفس درست کنیم

 

دریغایی

 

زندگی در بحث چون و چندها بگذشت و رفت

دست اندر کار و پا در بند ها  بگذشت و رفت

 

با گذشتن ، سرحساب داغ دل  پیدا نشد

گو به تخمین از سر ما اندها بگذشت و رفت

 

در جهانی کز شکستن ها مرکب بود و هست

عمرمان در حسرت پیوند ها  بگذشت و رفت

 

رفت نیم عمر در آزردن مام و پدر

نیم دیگر با غم فرزندها بگذشت و رفت

 

سال ها آموختیم از پیرها ، تدبیرها

همره آن پیرها ، آن پندها بگذشت و رفت

 

همره می خورده بودیم از وفا سوگندها

چون خمار باده آن سوگندها بگذشت و رفت

 

درد دندان را بماند باقی عمر این زمان

فرصت بی درد خوردن ، قند ها بگذشت و رفت

 

گریه ها مانده ست در جان و دل از نقد جهان

ای دریغ ! ایام خنداخندها بگذشت و رفت

 

 

زندگی

 

زندگی در خم و پیچت به خدا خسته شدم

راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم

 

بوده ای گوش کر  و سوی تو رفتم به عبث

تا به منزل نرسیده چو صدا خسته شدم

 

به در دیده ی دنیا زدم انگشت نگاه

وا نگشت و نشدم دیده درآ ، خسته شدم

 

بس دویدم ز پسی و نرسیدم به کسی

با سر و پای روان ، بی سر و پا خسته شدم

 

بی دوا بوده ای افسوس ، ندانستم من

هر طرف در تو دویده چو دوا خسته شدم

 

راه بردم ز ثری تا به ثریا ، آسان

از ثریا چو رسیدم به ثری ، خسته شدم

 

در جهان تو و من از من و تو ماند دلم

در جهان من و ما از من و ما خسته شدم

 

کاش با این همه احساس نشاطی که مراست

جمله ناخسته بدانند چرا خسته شدم

 

زندگی ! مان تو مرا و ز ره خویش نمان

که تویی تندرو و من به خدا خسته شدم

 

پیش پای کس و ناکس دل ما قربان شد

از دل – این مرغ عروسی و عزا – خسته شدم

 

مرگ را به ز  تو دانم تو مخوان مرده دلم

خود تو مردانه بنه عذر مرا ، خسته شدم

 

راه سفر

 

خویش را یک لحظه گر گم می کنی

رهروا ! راه گذر گم می کنی

 

گر نمی جویی خودت را در زمین

در سما شمس و قمر گم می کنی

 

هر قدر پیداگری نزد کسان

پیش بی فرهنگ ، فر گم می کنی

 

آفتاب سینه ات بنشست اگر

روز هم راه سفر گم می کنی

 

می دهد یا نه ، کمربندت ، جهان

در ته بارش کمر گم می کنی

 

رستم ! از راه سمنگان بازگرد

رخش می یابی ، پسر گم می کنی

 

ای پرستو ، جان فدایی چون تو نیست

با خیال لانه پر گم می کنی 

 

 دل تاجیک و ایرانی

 

جهانی نغمه و خنیا ، دل تاجیک و ایرانی

یکی دنیا در این دنیا ، دل تاجیک و ایرانی

 

ز مهر پاک برخوردار ، ز عشق و آرزو سرشار

به دهر خفته دل بیدار ، دل تاجیک و ایرانی

 

به حال تاب و تب باشد ، به شادی روز و شب باشد

پر از ساز و طرب باشد ، دل تاجیک و ایرانی

 

نکوکار همه دوران، نکو روی ره یزدان

نکوخواه همه انسان ، دل تاجیک و ایرانی

 

تهی از گرد و کین بادا ، به راه مهر و دین بادا

سماعی در زمین بادا ، دل تاجیک و ایرانی

 

خوشا وارسته و آزاد ، بسا دلبسته و دلشاد

همی با فال حافظ باد، دل تاجیک و ایرانی

پيام‌هاى ديگران

جمعه، 1 خرداد، 1383

مينياتور غزل( سيری در چند غزل از محمد علی جنيدی - سياووش)

اين يكي از غزل هاي خوب و نسبتا قديمي سياووش است .با اين حال هنوز تازگي و طراوت خود را حفظ كرده و نشان از شور شاعري دارد كه مي تواند در وادي غزل نيز حرف هايي براي گفتن داشته باشد.

تواندوه پر از عصيان و شور كيستي، دريا‍
ز سر بگذشته جان ناصبور كيستي دريا؟
در اين هنگامه هاي خاكساري هاي خاك ألود
چنين پاكيزه و زيبا غرور كيستي دريا؟
زمين چندي ست ديگر گريه كردن را نمي داند
تو در مژگان او اشك بلور كيستي دريا؟
در اين دوري كه ناجور است ساز زندگي اينسان
نواي دلنوازتار جور كيستي دريا؟
كه را تو عاقبت تا محفل خورشيد خواهي برد؟
تو أغاز ره پر نور دور كيستي دريا؟
هر أن كه در تو مي ميرد تو مي اندازي اش بيرون
كه را خاك پذيرا بوده؟ گور كيستي دريا؟

اگر چه همه ي ابيات اين غزل از لحاظ قوت و استحكام و رعايت ظرايف ادبي يك دست نيست و در كنار ابيات متوسط مثل بيت دوم بيتهاي زيبا و دلنشيني چون بيت أغازين و پاياني أن را تا حد يك غزل موفق معرفي كرده است . در بيت دوم علاوه بر اين كه دو واژه ي مركب هنگامه و خاكساري را به صورت جمع أورده است (كه جا داشت يكي از أنها به صورت جمع مي أمد و ترجيحا واژه ي اولي ) از تتابع اضافات هم استفاده كرده و واژه ها علاوه بر مركب بودن به صورت جمع مركب هم به كار رفته اند كه همين امر سبب كاسته شدن از بلاغت در اين مصراع شده است. اما سوال پاياني شاعر در بيت أخر أنقدر شيوا و محكم و شاعرانه است كه اين كاستي ها را به خوبي مي پوشاند. اما من اگر به جاي سياووش بودم حتما فكري به حال اين مصرع مي كردم.

غزل دوم غزلي تازه تر است كه من تا به حال أن را نشنيده بودم. اصولا سياوش شاعري پركار نيست و يا لااقل به چاپ أثارش اشتياق زيادي نشان نمي دهد. شايد زندگي كردن در شهر بيشكك قرقيزستان و دوري نسبي از تاجيكستان سبب اين امر باشد. با هم غزل ديگر او را كه درنشريه بارگاه سخن چاپ 2003 دوشنبه به خط سريليك چاپ شده است مي خوانيم.

در أن جمال - ديدن و مردن محال نيست
اما در أن جمال تو ديدن مجال نيست
بر ما مبند تهمت ديدن كه اي پري
ما را خيال ديدن تو در خيال نيست
مي پرسي ام به ناز تجاهل كه عشق چيست؟
بنگر به روي خويش كه جاي سوال نيست
در اين زمان كه نيست تميزي حرام و پاك
جز أب شور ديده ي عاشق حلال نيست
چيزي به عشق هست كه در عقل كمتر است
چيزي به دٌرد هست كه اندر زلال نيست
آبشخور تو بود جوانيم , نامدي
اين چشمه خشك شد هم و هم آن غزال نيست
از بزم خاص آمده مست شراب ناب
در جمع عام ما مگر أن شور و حال نيست؟
در گردش است همچو زمين در مدار عشق
در جام ما مبين كه بجز از سفال نيست
پيش تو و حديث خرد ؟ واي-واي ما
صوت و سرود هست اگر قيل و قال نيست
بر ما نما و گو كه بده جان و هم ستان
ما را به شوق روي تو مردن محال نيست.

اين غزل نيز نسبت به فضاي عمومي غزل امروز تاجيكستان غزلي متفاوت و صد البته غزلي خوب و زيباست. از آن دست غزل هايي كه بايد با چراغ به دنبالشان گشت و يافت. آن هم بيشتر در محدوده ي زباني چند شاعر خاص . مثلا رستم وهاب نيا و محمد علي عجمي و نظام قاسم و فرزانه خجندي و گاه در كارهايي از رحمت نذري و خيرالدين خيرانديش و رستم خامه رخش نيز اين رگه هاي طلايي و بشكوه را مي توان سراغ گرفت. با اين همه اين غزل نيز اگرچه به لحاظ رعايت محور عمودي كلام و به قول معروف محكم بودن و گره نداشتن نخ تسبيح قابل ستايش است اما گاه مهره هاي اين تسبيح در ابياتي به تراش بيشتر نياز دارند كه شاعر حوصله چنداني به خرج نداده است. مثلا در همين مصراع اين چشمه خشك شد...أوردن دو تا( هم ) لطمه زيادي به بلاغت زده و يا در بيت آخر مصراع نخست بيت تعقيدمعنايي دارد و از بلاغت نيز بهره ي كمي برده است با اين وجود بيت هاي مستحكم و شكوهمند در اين غزل كم نيستند كه آن را از دوزخ نقد به بهشت مي برند و شاعر و غزلش را عاقبت به خير مي كنند.
شايد سه بيت نخست را بتوان در شمار اين ابيات مستحكم به حساب آورد. يا بيت ( چيزي به عشق هست ...) را .

سياوش در برخي از غزل هايش از تجربيات سبك هندي نيز سود مي برد اما از ياد نمي برد كه از زبان سبك هندي به عنوان نمك كار استفاده كند و لذاست كه دستپخت طبعش را پر از فلفل و نمك هندي نمي كند و در فضايي امروزي گاه از خيال بندي هاي سبك بيدل و صائب و كليم نيز بهره مي برد. اگرچه سياووش را نبايد تنها شاعر غزل دانست و به شخصه تجربه هاي خوبي در قالب هاي ديگر شعري چون دوبيتي پيوسته يا چهار پاره و شعر نيمايي و نو از وي ديده و خوانده ام و به عنوان نمونه شعر (نوروز خون ) وي را در كتاب خود(خورشيدهاي گمشده) به همراه چند شعر ديگر وي به چاپ رسانده ام . با اين همه در غالب غزل نيز بايد نام سياووش را در رديف غزل سرايان نوگراي امروز تاجيكستان به حساب آورد. براي ذن كه قضاوت بهتري نسبت به غزل هاي اين شاعر داشته باشيم چند غزل ديگر وي را نيز در معرض نگاه تان قرار مي دهم. ماخذ اين شعرها نيز نشريه ي بارگاه سخن چاپ 2003 دوشنبه تاجيكستان و به خط سريليك مي باشد.
در باره ي اين غزلها هم همينقدر بگويم كه با همه ي افت و خيزهايشان از جمله بهترين و سالم ترين غزل هاي اين روزگار در تاجيكستانند و در مورد غزل آخر همين را بگويم كه تاكنون غزلي به اين استحكام و شيوايي در ميان شاعران تاجيك كمتر ديده ام و اين همان غزل مينياتوري ست كه آرزويش را داشتم كه در شعر تاجيكستان و در عرصه ي خيال يكي از شاعران توانمند آن ديار نقاشي شود. غزلي كه مرا به ياد بزرگاني چون شوكت و سيدا مي اندازد و روزگار آفتابي غزل را در ماورا’النهر فراياد مي آورد.


گداي عشق تو بودم ز دل سراغ تو كردم
ز راغ سينه تماشاي باغ و راغ تو كردم
چه ديدم‌‌ آ ‌ه چه ديدم ؟ دلي چو مخزن خوني
هزار قطره چكيدم زكات داغ تو كردم
چو بر سراغ من آيي ز ره برون نخرامي
نگاه گرم هوس را به ره چراغ تو كردم
ز خون گرفتن چشمت ننالم اين كه ز من رفت
پياله ي دل پر خون به كف اياغ تو كردم
به شوق روي تو از خاك سرزدم بشكفتم
بساط داغ تو چيدم ، ثبات باغ تو كردم


اي بهار همه پر لاله لب نوش تو را
وي بهشت همه پر سبزه بناگوش تو را
يك جهان راز نهان در نگه خواب مرا
صد چمن ناز سخن در لب خاموش تو را
تو به جان در شده اي ، هم نروي تا نرود
تو نه آني كه توان كرد فراموش تو را
دلم از دوري تو تنگ شد اي مايه ي عمر
كاش يك شب بكشم تنگ در آغوش تو را
كاش باران شوم آه اي چمن سبز بهار
تا ببارم همه شب بر بر و بر دوش تو را
به سرا پاي تو آنقدر زنم بوسه ي مهر
كه چو يك دشت كنم لاله و گلپوش تو را
ترسم اي يار به گردن بفتد آخر كار
همچنان طوق گنه ، خون سياووش تو را


انتظاران تو را صبح دميدن دير شد
دوستداران تو را پيغام ديدن دير شد
چشم يعقوب از غبار ديدن تو كور گشت
صبر تيغي شد به جان ، پيك رسيدن دير شد
ياد تو در لابلاي بال هايم جا گرفت
اين كبوتر نامه شد ، اما پريدن دير شد
تا سراخباري زدم ، خون ريخت از ناخون من
زخم دل خود زخمه شد ، اما شنيدن دير شد
آن نگاه شوق از چشمان عاشق ريخت ، ريخت
آمدي دير آمدي هنگام ديدن دير شد
يك قيامت آرزوي ديدن تو داشتم
اين چمن سبز است اما آن چميدن دير شد
جز پشيماني ام از مهماني دنيا نبود
پشت دستي تا گزيدم پا كشيدن دير شد
تا ز گرد هستي ام گفتم فشانم آستين
از غبار نيستي دامن كشيدن دير شد
بس هنر كردي ايا صياد اينك شاد باش
با قفس خو كرد اين وحشي ، رميدن دير شد
آنقدر پر پر زدم در اين قفس كاي واي من
هم قفس بشكست و هم بالم ، پريدن دير شد

پيام‌هاى ديگران

Link #1

Link #2


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

وبلاگها و سايت هاي ادبي style="FONT-STYLE: normal">وبلاگ دوستان

وبلاگها و سايت هاي ادبي

رباعي
ترلان
ادبستان
كتيبة زخم
ايرج شهباز
غزل معاصر
وحيد اميري
رستم وهاب
گنگ خوابديده
عبدالسميح حامد
عبدالصابر كاكايي
يادداشتهاي روزانه
محمد كاظم كاظمي
محمد شريف سعيدي
عبدالرحيم سعيدي راد
محمد حسين ابراهيمي
سيد علي مير افضلي
عشق عليهالسلام
اخبار هفتگي ادبي
فرهنگستان زبان
ابوالفضل نظري
ترجمه ادبي
آبتين
ايرنا
ايسنا
حوزة هنري
مسلم فدايي
خانة داستان
عبدالجبار كاكايي
عبدالستار كاكايي
سيد ضياء قاسمي
سيد رضا محمدي
علي محمد مودب
جليل صفر بيگي
يادداشت هاي روزانه
غزل امروزافغانستان
سيام? بهرام پرور
تشنه تر از سراب
محمد علي قاسمي
يك جرعه غزل
من و ويرجينيا
فرزدق اسدي
مهدي فرجي
مژگان بانو
ناصر فر
نیروانا
سید علی میرباذل

رباعي
ترلان
ادبستان
كتيبة زخم
ايرج شهباز
غزل معاصر
وحيد اميري
رستم وهاب
گنگ خوابديده
عبدالسميح حامد
عبدالصابر كاكايي
يادداشتهاي روزانه
محمد كاظم كاظمي
محمد شريف سعيدي
عبدالرحيم سعيدي راد
محمد حسين ابراهيمي
سيد علي مير افضلي
عشق عليهالسلام
اخبار هفتگي ادبي
فرهنگستان زبان
ابوالفضل نظري
ترجمه ادبي
آبتين
ايرنا
ايسنا
حوزة هنري
مسلم فدايي
خانة داستان
عبدالجبار كاكايي
عبدالستار كاكايي
سيد ضياء قاسمي
سيد رضا محمدي
علي محمد مودب
جليل صفر بيگي
يادداشت هاي روزانه
غزل امروزافغانستان
سيام? بهرام پرور
تشنه تر از سراب
محمد علي قاسمي
يك جرعه غزل
من و ويرجينيا
فرزدق اسدي
مهدي فرجي
مژگان بانو
ناصر فر
نیروانا
سید علی میرباذل
رستم وهاب نیا
سیاووش-شاعر تاجیک
محمد علی عجمی-شاعر تاجیک
دولت رحمانیان -شاعرتاجیک

عبدالله قادری-شاعرتاجیک
رحمت نذری-شاعرتاجیک
عبدالله قادری-شاعرتاجیک
عطا میرخواجه -شاعرتاجیک
فرزانه خجندی-شاعره تاجیک
کمال نصرالله -شاعر تاجیک
مؤمن قناعت- شاعر تاجیک
نظام قاسم - شاعر تاجیک
خیراندیش- شاعرتاجیک
ادب تاجیک
جلیل آهنگرنژاد
عبدالرضا رادفر
پندار


   

  RSS 2.0